تبليغاتX
چند کلمه حرف دل
جایی برایه درد و دلهایم... صادقانه احساساتم... حرفهایی از جنس سادگی... صمیمی...

دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند. نمي‌شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت... نمي‌شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.... اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي‌دهد.كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي‌شد گاهي به آن طرف نگاه كرد. شايد هم پنجره اي هست و من نمي‌بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي‌رسد.

با اين ديوارها چه مي‌شود كرد؟ مي‌شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و مي‌شود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي‌شود تيشه اي برداشت و كند و كند و كند... شايد دريچه اي، شايد شكافي، شايد روزني.

هميشه دلم مي‌خواست روي اين ديوار سوراخي درست كنم... حتي به قدر يك سر سوزن، براي رد شدن نور، براي عبور عطر و نسيم، براي ...، بگذريم.

گاهي ساعتها پشت اين ديوار مي‌نشينم و گوشم را مي‌چسبانم به آن و فكر مي‌كنم اگر همه چيز ساكت باشد مي‌توانم صداي باريدن روشنايي را از آن طرف بشنوم، اما هيچ وقت، همه چيز ساكت نيست و هميشه چيزي هست كه صداي روشنايي را خط‌خطي كند.

ديوارهاي دنيا بلند است، ديوارها....!!!  و من گاهي دلم را پرت مي‌كنم آن طرف ديوار، مثل بچه بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه همسايه مي‌اندازد.... به اميد آنكه شايد در آن خانه باز شود. گاهي دلم را پرت مي‌كنم آن طرف ديوار، آن طرف حياط، خانه خداست و آن وقت هي در مي‌زنم.... در مي‌زنم، در مي‌زنم و مي‌گويم:« دلم افتاده توي حياط شما، مي‌شود دلم را پس بدهيد.... »

كسي جوابم را نمي‌دهد، كسي در را برايم باز نمي‌كند، اما هميشه دستي دلم را مي‌اندازد اين طرف ديوار.... همين.... و من اين بازي را دوست دارم، همين كه دلم را پرت مي‌كنند اين طرف ديوار، همين كه.....!!!!

من اين بازي را ادامه مي‌دهم و آن قدر دلم را پرت مي‌كنم، آن قدر دلم را پرت مي‌كنم تا خسته شوند.... تا ديگر دلم را پس ندهند.... تا آن در را باز كنند و بگويند:« بيا خودت دلت را بردار و برو.... » آن وقت مي‌روم و ديگر هم بر‌نمي گردم.....!!! من اين بازي را دوست دارم.... آن را ادامه می دهم.... !!!!

 

همین.... !!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 10:16  توسط غریبه آشنا | 

سلام....

من امروز از صبح يا شاهده اتفاقات بد بودم يا شنونده اون.... دارم خفه ميشم.... دلم ميخواد داد بزنم.... فرياد كنم... وقتي ميبينم كم ارزشترين چيز تو اين مملكت جونه آدماست.... وقتي ميبينم ما همه مون نسبت به هم بي تفاوتيم.... نزديكه محل كار من ..... سره كوچه اي كه ساختمون محل كار من توش هست.... يه آدم.... پسره يه خونواده ..... تو ماشينش بايد سكته كنه و تا ساعتها هيچكي نباشه بدادش برسه.... اونم تو يه جايه پر رفت و آمد.... و من وقتي برسم كه فقط گريه و اشك مادر صداش مياد و اينكه داد ميزنه ايها الناس هيچ كدوم نبودين به داده بچه من برسين.... و خواهرش كه هق هق گريه امونش نميداد كه كلامي حرف بزنه و مثله آدمايه شوك زده يه گوشه وايساده بود.... و من كه تنها كاري كه ميتونستم اون لحظه انجام بدم همراهي تو گريه هاشون بود.... ساعت 11 اين اتفاق افتاده و تا ساعته 3 كه من به ماجرا رسيدم جسده اين بچه هنوز تو ماشينش بود.... مملكت اسلامي ما رو باش كه جسده يه آدم هم سختشون مياد جمع كنن از كناره خيابون تا حداقل اون مادر اين بدنه بي جون رو اينجوري نبينه .... باز خدا پدره آدمايه ساختمون همسايه ما رو بيامرزه كه وقتي ديدن اين آدم چند ساعت تو ماشين خوابيده شك كردن....

بي ارزش تر از جان اينجا چيزي هست.....؟؟؟!!!! ميخريم اگر هست.....!!!!!

قلبمو دارن از جا ميكنن..... ديوونه ميشم وقتي آهنگه صدايه ضجه مادر تو گوشم زنگ ميزنه: "بچه ام زنده ميموند اگر به دادش ميرسيدن....."

راست ميگه..... شايد اگه ما اينجور خيلي بي تفاوت از كناره هم رد نشيم ....  بعضي آدمها برايه يك ثانيه هم شده بيشتر عمر كنن.... يادمون رفته ياده هم باشيم.... يادم رفته ياده آدمها باشم.... گريه امونه منو بريده......دارم دق ميكنم..... اين نفس ميخواد كه بالا نياد.... تنگ شده....  همچنان حالم از خودم بهم ميخوره.....  !!!!

 

بعدا نوشت:

گله من .... دوست جونه من ....  امروز برايه من دو تا كتاب هديه آورد... قرار بود كتاب حج شريعتي و خسي در ميقات جلال رو برام از كتابهايه خودش بياره.... ولي اونقدر مهربونه و لطف داره كه رفته بود و كتابها رو برام خريده بود.... عاشق اين كاراشم.... هيچ وقت خوشحالي رو از دوستاش دريغ نميكنه..... نزديك بود تو واحدشون بپرم بغلش كنم بوس بوسيش كنم.... ولي خب ديگه خودمو كنترل كردم...!!! ولي اينقدر شلوغ بازي درآوردم كه فكر كنم همه فهميدن.... چون منو يه جوري نگاه ميكردن..... ديگه كنترل بيش از اين ممكن نبود اصلا!!!!  اين دوست جونه گله من جزو اون دسته از آدمهايي هست كه نميتونن محبتشونو ابراز كنن.... به من ميگه من اين شر بازيهايه تو رو ميبينم كه نسبت به همه چي واكنش نشون ميدي حسوديم ميشه.... ولي اگه از من بپرسن ميگم اين دوست جونو بايد شناخت.... گله تكي هست تو اين دنيا.... حيف كه من اگه جايه اون ..... بودم بلد بودم چه جوري اين بشرو حفظش كنم..... قدرشو خوب نميدونه اين ..... !!! به هر حال اينقدر منو خوشحال كرد كه هيچ جوري نميتونم بيانش كنم....  و گفت ميخواستم اونجا ياده من باشي.... هر چند كه اگر نميداد هم من همه جا قطعا به يادش بودم.... دوسش دارم زياد.....   

 

 

همین.... !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 15:17  توسط غریبه آشنا | 

سلام....

§         اول:

از صبح به اين فكر ميكنم كه دنيا چقدر كوچيكه.... آدماش چقدر كوچكتر.... من كجايه اين دنيايه كوچيكم؟ دلم گرفته.... از آدما، از خودم... از اتفاقاتي كه دور و برم ميفته و همش برام يه نتيجه داره.... خداجون دنيات خيلي كوچيكه.... كوچيك... چقدر زود بهم نشون دادي آدمي كه من به هوش سرشارش شك نداشتم جوابه ناحقيشو گرفت.... او رفت.... و بابايه مهربونم هست... به بابا حسوديم ميشه.... به خاطر صبرش و يقينش.... هيچ وقت ايمانشو نفروخته.... او مونده.... محكم و استوار.... استواريش به من غرور ميده.... تو كل عمرم نشنيدم از كسي گله اي بكنه.... حتي از دشمناش....درسهايه زيادي برام داشت اين قصه....

خدايا الان بيش از هر موقع ديگه اي يقين دارم هوامو داري.... و ايمان دارم جايه حق نشستي....

دنيا خيلي كوچيكه.... بد همه ما جايي كه فكر نميكنيم به هم ميرسيم.... و اينا همه بازيهايه اون كسيه كه اون بالا نشسته....

اين پدر مهربون به من يه چيزه خيلي بزرگ ياد داده.... اينكه هيچ وقت نگاهم به آدمها حتي بدترينشون منفي نباشه.... مثبت ببينمشون.... ولي اعتراف ميكنم كه هر از گاهي نميشه بعضي ها رو مثبت ديد.... حالا هر چقدر هم تلاش كني برايه مثبت ديدنشون..... و اين واقعيته تلخيه جدا..... وقتي كه دوست داري همه رو دوست داشته باشي... وقتي كه همه آدمها در اوج نامهربوني‌هاشون هم برات قابل احترامن و عزيز.... گفتم كه امروز از دسته اين دنيايه كوچيك شاكيم.... اعتراض دارم.... شكايت دارم كه جايي به آدمها تو زندگيم ميرسم كه نبايد برسم.... امان از دسته اين زندگي......!!!!

§         دوم:

هميشه به خودم يادآوري ميكنم كه يادت باشه در مقابله محبتت به ديگران توقعي نداشته باشي.... متوقع نباش كه محبت ببيني.... ولي وقتي يادم ميره از خودم و آدمها لجم ميگيره.... از خودم كه گاهي حد نگه نميدارم در بذل محبت... از ديگراني كه توقع دارم دركم كنن ولي نميكنن.... يا ترجيح ميدن كه نكنن.... بعد دوباره هي نهيب ميزنم كه يادت رفت قولت به خودت ... يادت باشه ميفهمي كه نخواي چيزي در مقابل محبتت.... ناراحتم نميشي.... اينجوري يه كم آرومتر ميشم.... ولي انگار بازم ته ته دلم ميسوزه.... برايه خودم....برايه تنهايي آدما.... همه آدما...!!!!

بعد يك عمر قناعت دگر آموخته‌ام

عشق گنجي است كه افزوني‌اش از انفاق است.....!!!

§         سوم:

از صبح ترانه جديد علي لهراسبي رو گوش ميكنم.... هويت.... همين آهنگه رو وبلاگ....  نميدونم چرا اينقدر ازش خوشم اومده؟ يه جوري انگار هويته واقعي منه.... داره از دله من حرف ميزنه.... آرومم ميكنه.... دوسش دارم....

من از هوايه جاده دلگيرم.... از فكرشم دلشوره ميگيرم....

 

همین.... !!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 15:1  توسط غریبه آشنا | 

شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است
غم، قرار دل پرمشغله عشاق است
جام مي‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرين مرتبه مست‌شدن اخلاق است
بيش از آن شوق كه من با لب ساغر دارم
لب ساقي به دعاگويي من مشتاق است
بعد يك عمر قناعت دگر آموخته‌ام
عشق گنجي است كه افزوني‌اش از انفاق است
باد، مشتي ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمي سوزاندن اين اوراق است....

“فاضل نظري”

 

همین.... !!!!

 

 


free player from mysplayer.com
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 16:23  توسط غریبه آشنا | 

آسمان دلم ابریست....

خورشیدش تاریک....

ستاره هایش خاموش....

صداقت مفهوم مبهمی برایش در روزگار سرد فولاد....

بیا تا بدانی چه تنهاست....

بیا تا برایت بگویم چه رنجی است....

بیا تا بدانی که من نیست....

که معنای این دل تهی است....

که من نیست.... !!!!

 

همین.... !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09ساعت 21:34  توسط غریبه آشنا | 

ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست
قصه این عشقهای پیش پا افتاده نیست

عشق ما با التهابی از جنون آمیخته ست
چون هوسناکی مشتی مردم واداده نیست

با جنون و التهاب عاشقی مانند من
بی گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست !

در تلاطم های اقیانوس پر طوفان عشق
پای واپس می کشد موجی که طوفان زاده نیست

گامهایم با تو هر دم در شروعی تازه اند
پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست

بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست
در شکیبایی زنی همچون تو فوق العاده نیست

عطر زلفت در تن گلهای وحشی ریخته ست
ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست

با تو باید تا افقهای رهاتر پر کشید
آه، بال من برای پرزدن آماده نیست....

 

“محمدرضا تركي”

 

 

همین.... !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 20:13  توسط غریبه آشنا | 

مادر این زیباترین واژه هستی...

در برابر لحظه لحظه محبتت چه میتوان گفت...!!!

تمام هستی و زندگیم به فدای تک قطره اشکی که در دل شبی بر سر سجاده ات برایم از سر عشق ریختی....

جاودانه من...

            دوست داشتنی ترین دلیل حیاتم.....

                                                     دوستت دارم.....

 

همین.... !!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 23:20  توسط غریبه آشنا | 

خدایا! به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند؛ روزی کن!!!

و بخوانید و بدانید در باره او:

دکتر شریعتی و قصه های پر غصه...

ندای عدم در کویر شریعتی

معلم شهید...

تصاویر

 

همین.... !!!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 19:53  توسط غریبه آشنا | 

متاسفم برايه تك تك جوونهايه هم نسله خودم.... برايه تك تك آدمايي كه داريم تو اين مملكت زندگي ميكنيم و عادت كرديم صدامون درنياد و خفه بشيم.... متاسفم كه هر روز خبرهايه دسته گلهايه جديد آقايون محترم رو ميشنوم....  اونوقت هر روز طرح امنيت اجتماعي شون رو به رخ ما ميكشن.... خسته نشدين از اين همه دروغ و دغل...!!!  خسته نشدين اينقدر به خرد جووناتون كه هميشه پرچم دار و داعيه‌دار دفاع ازشون هستين آشغال تحويل دادين....!!!  گلكارياتونم كه هر روز بيشتر خبراش ميرسه....!!!  آفرين به همه دانشجوهايه دانشگاهه زنجان كه حداقل شعور دفاع از هم دانشگاهيشونو داشتن...  آفرين به تو دختر كه عقلت رسيد صدايه اين استاده قرآن و حديث رو ضبط كني... و آفرين به همه اونايي كه فيلم جلسه كميته انضباطي دانشگاهو گرفتن و به سرعته باد پخش كردن (تو يوتيوب هست... ببينين)

آقايون به جايه اينكه چپ و راست از شنيدنه حرف حق طفره ميرين....! هر تجمعي رو به هر اسمي اعم از دفاع از حقوق زنان.... بيچارگان .... بدبختان.... يا هر كوفت و زهر ماره ديگه اي سركوب ميكنين بعدم كلا 24 ساعت شبانه روزتون مشغوله دفاع از اصله آزادي و دموكراسي هستين....!!!  آدمايه گلتونو دريابين بي‌زحمت لطفا.... !!!

در ضمن جنابه سجادي عزيز.... اي كاش زود قلم برنميداشتيد و در مقام دفاع از استاده دسته گل برنميومدين... خداييش بعضي دسته گلها جايه دفاع نداره با عرض شرمندگي ... دوستان قبلا جوابه قلم‌فرسايي تون رو دادن.... من چي بگم؟؟؟!!!!

دست مزن ! چشم ببستم دو دست
راه مرو! چشم دو پايم شكست
حرف نزن! قطع نمودم سخن
نطق مكن! چشم ببستم دهن
هيچ نفهم! اين سخن عنوان مكن
خواهش نافهمي انسان مكن
لال شوم كور شوم كر شوم
ليك محال است كه من خر شوم....

همین.... !!!! 

پ.ن: داداشي گفت ننويس اينا رو.... ولي داشتم خفه ميشدم از اين همه سكوت.... بايد مينوشتم.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 11:9  توسط غریبه آشنا | 

يه زماني به همه آدمايي كه دور و ورم عاشق ميشدن حسوديم ميشد، دروغه اگه بگم الان نميشه... ولي مثله اون موقع ها حسوديم نميشه واقعا!!!  احساس ميكنم خيلي از عاشقايه الان بيشتر فارغن تا عاشق... يا شايدم عشقاشون الكيه، شايدم حرفاشون، شايدم حسشون، شايدم اصلا خودشون!!!  از همه اين احتمالات بدتر و بدبينانه تر اينكه نكنه اصلا اصله اين موضوع الكيه، دروغه، همه قصه هايي كه تا حالا خونديم و شنفتيم افسانه است.... كه اگه اينجوري باشه اوضاع خيلي خيش خراشماست.... ديگه برايه اين يكي راه حلي پيدا نميشه... باور كنيد!!!

 

همین.... !!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 17:5  توسط غریبه آشنا |